سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )

28

مذكر احباب ( فارسى )

وارسته « « 13 » » به سالكان مسالك طريقت پيوسته گردد . اتفاقا در آن وقت زين سلف ، شمس خلف به والد فقير مصاحبت مىنمود « « 14 » » ، روزى به خواجه گفت كه حضرت خضر - عليه السلام - به خانهء شما مىآيند حاضر باشيد . ايشان گفتند كه بعد از فراغ تهجّد مراقب نشسته بودم شخصى ناگاه درآمد « « 15 » » و نقاب از روى خود برداشت رويش چون آفتاب مىتافت ، كيفيّت عظيم دست داد چون به مولانا ملاقات كردم قصهء « « 16 » » واقعه مذكور شد « « 17 » » . بعد از آن خان مذكور به شرف متابعت و مبايعت مولانا مشرف گرديد و مولانا در فضايل ظاهرى نيز دست قوى داشت و در ملك سخن علم نظم مىافراشته « « 18 » » و اين غزل را بسيار نيكو گفته است . غزل اى كه دردِ تست « « 19 » » درمانِ دلِ پُر دردِ من * با غمت شاد است دايم جانِ غم‌ْپروردِ من برده مجنون چند گاه از عاشقان شطرنجِ عشق * اين [ زمان ] « « 20 » » رند بساطى كو حريف نردِ من تحفهء درد است اشعارِ من اى شمس خلف * بهرِ عشّاق از مقام قدس راه آورد من و اين مقطع رنگين نيز از گفتار شيرين اوست : با كسى دوست نيست شمس خلف * اين گدا را بس است الله دوست در تذكرهء دولتشاهى مذكور است كه گويند يكى از اولاد حضرت امام « « 21 » » زين العابدين - رضى الله تعالى عنه - در ميان اوزبكان « « 22 » » افتاده بود و چنگيزخان از اولاد اوست و اللّه اعلم . و خان عالىمكان را به سادات بدخشان قرابتى هست و با وجود نسبت سيادت طاهره و سلطنت ظاهره به مضمون « الطريقة كلّها آداب » عمل نموده هر كجا مولانا نعلين از پاى مىكشيدند « « 23 » » آن را برگرفته و در صف نعال بر پاى ايستاده به زبان حال مترنّم اين مقال بوده :

--> ( 13 ) . P رسته ( 14 ) . P مىبوده ( 15 ) . P كه شخصى درآمد ( 16 ) . B و + قصه ( 17 ) . P واقعه صحيح بود ( 18 ) . P مىفراشت ( 19 ) . P در دست تست ( 20 ) . B واژه بين [ ] را ندارد از P , K برگزيده شد ( 21 ) . P « امام » ندارد ( 22 ) . P به ميان اوزبكيه ( 23 ) . P كشيده